خیلی حالم خراب شد......
پسورد وبلاگ یادم رفته بود و نزدیک بود بزنم زیر گریه..... مشکلات کاری به من کرده که حتی پسورد وبلاگم هم فراموشم شده......
دلم پر از درده . اگه بخوام بگم دیگه میمیرم..... میخوام باشم .... میخوام بمونم ..... با مشکلات..... با سختی ها...... با خدا ..... با همه نعمتهای خدا.......
ول کن نمیخوام بازم .... بگم.... خیلی وقته دیگه حس نکردم بیکسم..... دیگه نمیخوام فکرشم بکنم....
اینجا آخر دنیا باشه یا نباشه....تاشقایق هست زندگی باید کرد.....
روز مادر مبارک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:45 توسط سجادE5
تنها چیزی که موقع باریدن برف به ذهنم میاد که بنویسم همینه ................................. [ ]
+ نوشته شده در ساعت20:56 توسط سجادE5
خیلی دلگیر بود ... نتونستم برم سر کارم . یه حس غریبی توی وجودم بود ... یه حسی که بهم میگفت قراره چیزی رو ببینم که توی عمرم ندیده بودم..... و باید میدیدم .... بعد از مدتها سرم داشت درد می کرد .... هر موقع بیکار میشدم بهش فکر میکردم ... آخه همه هستیم بود..... آخه به قول خودش پاره تنش بودم...... اشک توی چشام سرازیر شد و عکسش رو از گردنم بیرون آوردم و بوسیدمش ....
بقیه در ادامه مطلب
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:10 توسط سجادE5
یکی نیست به دادم برسه دل مـــن اســیـــر قــفــســه
اگه میون چاه دل فنا بشم درون تنهایی و غم رها بشم
یکی نیست به دادم برسه د ل مـــن اســیـر قــفــســه
دیگه من تنهای تنها شدم پیش چشم مردمان رسوا شدم
دل مــن خونــه ماتم شده مــنـزل غــصه عــالــم شــده
یکی نیست به دادم برسه دل مـــــن اســــیـــر قــفــســه
ای ن روزا خـزون پیری رســیده مـــــرغ جــــوونـــی پـــریــده
چراغ عمرم دیگه خاموش شده عشقم توی دلش فراموش شده
یــکی نــیــسـت به دادم بــرسـه د ل مـــن اســیــر قــفــســه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:26 توسط سجادE5
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:45 توسط سجادE5
گاو مـــامــــا میکرد.
گوسفند بـــع بـــع میکرد.
سگ واق واق میکرد.
وهمه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد , کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد .
پتروس همیشه چای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد.
پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد جون زیاد چت کرده بود!!
او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند . پتروس در حال چت کردن غرق شد!!
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در بیاورد . ریزعلی چرغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت .
قطار به سنگ ها بر خورد کرد و منفچر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت وکور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله مهمان ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ وپنیر دارد اما گوشت ندارد .
او کلاس بالایی دارد . او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که
گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:10 توسط سجادE5
هم اکنون بيماران ديابتي ، تالاسمى ، کليوي ،
هموفيلى و سرطانى به يارى شما احتیاج دارند .
شماره حساب 3434 بانک ملى شعبه اسکان منتظر
کمکهاى مردمى است. مهم نیست چقدر کمک کنید
مهم این است که کمک کنید.
اگه نمیتونی کمک مالی کنی دعا که میتونی بکنی
یا علی
.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:1 توسط سجادE5
manibeb otafayihg mahkimen ek marefanetom taza dahgni
جالب اینجاس که اگه از آخر رو به اول هم بخونی همین معنی رو به زبان فارسی میده .
تقدیم به کسایی که توی متن پایین بهشون اشاره شده.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:35 توسط سجادE5
ولی خداوکیلی تا حالاچه سودی براتون داشته که میون ما دوتا جوون رو سد کردین.. مگه ما چه گناهی کردیم , یعنی اگه ما با هم نسبت فامیلی نزدیک تری داشتیم مشکلی نداشتیم؟ وشما این وسط خاله زنک بازی در نمیاوردین؟(عمرأ)
یعنی شما میگین این کاری که ما کردیم(حتی روحمون هم خبر نداره که چه کاری کردیم)گناه , زشته , بده .
تو کدوم دین این رو نوشته که اگه یه نفر بخواد یه قریبه رو بگیره گناهه؟
مگه من چه بدی در حق شما کردم که دارین این جوری میکنین .
خجالت بکشین عوض این که کمکمون کنین که ما زود تر به هم برسیم, میخواین رو سر ما خودتون رو با اصل و نسب نشون بدین .
البته میدونم که کچل خان(م)روز سیزده رجب , با یه اسب سفید اومد دم خونتون که شما اون رو به غلامی قبول کنین . سه روز بعد هم بدون این که شما دو تا تو این مدت همسایگیتون هم دیگه رو دیده باشین (چه برسه به این که با هم حرف زده باشین یا اگه حرف هم زدین
بد بخت یه فکری به حال این پیست اسکیت بالای سرش بکن پس فردا زمستونه باید ایزوبامش بکنی که بینی اش چکه نکنه.(آخی حیوونی میگن جوونی هاش کله خوش تیپی داشته وفرق باز میکرده)
به نظر من اگه چمن مصنوعی بکنه بهتره (چون همش به فکر کلاس گذاشتن هستین) هم رنگ قشنگی داره هم پشه ها وقتی شبها میخوان بخوابن سر نمیخورن .
از این حرفها گذشته دیگه داره کاسه صبرم لبریز میشه..به خدا کاری میکنم مرغهای آسمون به حالتون کهیر بزنن,آدمهای بادمجون دور قاب چین.
هر کار که میخواین بکنین (یعنی کردین). به خدا آسمون بیاد زمین , زمین بره آسمون ,ما به هم میرسیم خودتون رو الکی خراب نکنین(یعنی خراب کردین خودتونو)
خاله هتی تو تحدید هم بلد بودی و من خبر نداشتم .
فقط یه بار دیگه بشنوم باز دارین در مورد ما حرف میزنین حسابی حالتون رو میگیرم.. از ما گفتن بود.
ای اصل ونسب عالی بر اصل ونسب بالی
در محفل عشاق اگر این بود جوابت لعنت به تو و ضات خرابت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:22 توسط سجادE5
من از امروز دارم کار وبلاگ نویسی رو شروع میکنم ..(اون هم با چه شور و شوقی)![]()
این وبلاگ رو با صد سبد از بهترین گل های دنیا تقدیمش میکنم..
وبا تمام وجود میگم که دوست دارم![]()
چیزی رو که دوسش داری به دست بیار و الا مجبور میشی چیزی که به دست میاری رو دوست داشته باشی.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:1 توسط سجادE5





